X
تبلیغات
دیانا نازی
درباره وبلاگ


بعید می دونم بشه همیشه توی وبلاگم مطلب بذارم اما دلم میخواد اتفاق های جالب و یا مهم مربوط به دختر کوچیکم رو ثبت کنم.

دیانا نازی
شرح روزهای کودکی دیانا
سه شنبه 2 اردیبهشت1393 :: نويسنده : مامان فاطمه



نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 24 اسفند1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

چند وقت پیش تکرار سریال هوش سیاه دو از شبکه I- film پخش می شد. منم دنبالش می کردم. دیانا هم با من نگاهش می کرد.

چند قسمتی که گذشت متوجه شدم دیانا از یکی از شخصیت های فیلم به اسم ایمان خوشش اومده به طوری که نزدیک ساعت پخش سریال که می شد می گفت مامان می ذاری نیما ببینم؟ ( به اشتباه به ایمان میگفت نیماً! )

خلاصه دختر ما همش دلش می خواست نیما نگاه کنه. یه شب که با هم مشغول تماشا بودیم، دیانا بهم گفت: مامان، من خیلی نیما رو دوست دارم. میشه بیاد خونمون؟؟؟

من که کلی خنده ام گرفته بود، گفتم نه مامان،نیما فقط توی تلویزیونه. نمیاد.

الان یه ماهی میشه که پخش این سریال تموم شده اما دیانا هر از گاهی سراغ نیما رو می گیره و ازم می پرسه مامان، نیما میده؟؟

اینم عکس نیما (مجید واشقانی):




نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 19 اسفند1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

امروز عصر سه تایی رفته بودیم واسه خرید. داشتیم از جلوی یه مغازه رد می شدیم که اسباب بازی داشت. بالای مغازه یه سری اسباب بازی ها رو آویزون کرده بودند. دیانا یکیشون رو دید و به باباش گفت: بابا از اون برام می خری؟

باباش گفت نمیشه بابا. اون بالاست. ما که دستمون نمیرسه! ( چون دیانا دو تا دیگه شبیه اون اسباب بازی رو داشت).

دیانا گفت: به آقا بگو صندلی بذاره بره بالا بیارش!!

:D



نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 19 بهمن1392 :: نويسنده : مامان فاطمه



نوع مطلب :
برچسب ها :



نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 19 بهمن1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
چند روز پیش من و همسرم و دیانا برای انجام کار بانکی رفته بودیم به بانک. دخترمون با دیدن این که مردم روی فیش ها مینوشتن، هوس نقاشی کشیدن به سرش زد و ما بهش کاغذ و خودکار دادیم. اونم نشست پشت پیشخون و مشغول کشیدن شد!

اینم تصاویرش:



نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 19 بهمن1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
هفته ی گذشته، من و دیانا رفتیم دیدن نمایش عروسکی " لالایی".

به محض ورودِ عروسک ها، از بین اونهمه بچه، دیانا با صدای بلند به عروسک ها سلام داد! و بعد از اون چند تا از بچه های دیگه هم همین کار رو تکرار کردند. بعدش از روی صندلی بلند شد بره روی صحنه! خیلی جدی می گفت میخوام برم پیش عروسک ها!

خلاصه با هزار و یک دوز و کلک از این کار منصرفش کردم.

روز خوبی بود. بهش خوش گذشت. اینم چند تا عکس:



نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 4 بهمن1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

هفته ی گذشته از سه شنبه تا جمعه رو رشت بودیم. پنجشنبه هوا عالی بود و به همین خاطر، من و مرتضی و دیانا تصمیم گرفتیم بریم پارک شهر.

اونجا دیانا کلی دوید و ذوق کرد. یه گربه هم دیدیم که نمی ترسید ازاین که نزدیکش میشدیم. دیانا رفت پیشش ولی وقتی خواست نازش کنه، گربه هه فرار کرد و دیاناکلی دنبالش دوید... بعدش یه پسر کوچولو به اسم آرتین با باباش از کنار ما رد شدند که دیاناباهاش دوست شد و دستشو گرفت و گفت بیابریم دنبال پیشی..با هم کلی دویدند. بابای آرتین، گندم گرفته بود و گفت که میخوان برای کبوترها دونه بریزن و از ما هم برای این کار دعوت کرد که ما هم با اشتیاق قبول کردیم. وای ی ی ... خیلی عالی بود.کلی کبوتر با دیدن دونه ها اومدن و مشغول خوردن شدند. دیاناو آرتین خیلی ذوق می کردن و تند تند براشون دونه می ریختن. منم واقعاً لذت بردم.

یه چیز دیگه هم که خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد، نگاهِ پیرمردها و پیرزن ها به دیانا بود وقتی که باذوق توی پارک میدوید. با لبخند و محبت بهش نگاه می کردند. به نظرم دیانا (بچه) براشون نماد زندگی و شادابی و جوانی بود وکاملاً مشخص بود که دارن لذت می برن. نگاهشون ویژه بود. از یادم نمی ره.


عمارت کلاه فرنگی



نوع مطلب :
برچسب ها :

چهارشنبه 11 دی1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
تصافوت : تصادف

اَلا بُکَر : الله اکبر

پُخ پُخ : خر و پف

کباخ : کباب

حُباق : حباب

بپره کنم: بپرم

مُثَله: مثلث

دارِیه : دایره

ساندِبِچ: ساندویچ

نِسباشه: نسکافه

جَسَرفور: جعفرپور

نَماخ: دماغ

پویِ+ یویِ : رویِ



نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 6 دی1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

دیروز من و همسرم و دیانا برای خرید رفته بودیم بیرون. دیانا بغل باباش بود که یکدفعه گفت می خوام برم بغل مامانم. من خیلی ذوق کردم و بغلش کردم. دلیل خوشحالیم هم این بود که دیانا خیلی باباییه و وقتی باباش هست اصلاً منو تحویل نمی گیره. باباش بغلش کنه + باباش براش غذا بریزه + باباش براش سی دی بذاره+ باباش پیشش بخوابه و...

خلاصه من با کلی شوق و ذوق از این که بچم منو تحویل گرفته بغلش کردم. بعد بوسش کردم و ازش پرسیدم مامانی، چرا اومدی بغل من؟

دیانا با کلی ناز جواب داد: آخه بابام کمرش می شکنه!!!

دیگه حرفی ندارم برای گفتن!

 



نوع مطلب :
برچسب ها :



نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 18 آذر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه



نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 17 آذر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
چند روز پیش دیانا داشت واسه خودش بازی می کرد که متوجه شدم داره یه شعر میخونه و همزمان بااون شعر، یه سری حرکت هم می کنه. گوش که دادم متوجه شدم این شعره ورزشه که تو مهد میخونن و باهاش ورزش انجام میدن.خیلی از حرکاتش خوشم اومد. یه تیکه میگفت:

دست چپ، دست چپ      یوی پای راست

دست راست، دست راست    یوی پای چپ

حالا دست به کمر، گِر...گِر

وای کلی خندیدم از نحوه ی قر دادنش.خیلی بامزه بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 15 آذر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
مامان و بابام این دوروز خونمون بودن و دیانا حسابی کیف کرد. اونها رو از بچگی خیلی دوس داشت و من کاملاً حس می کنم که مامانم رو از منم بیشتر دوس داره چون مامانم همه جوره بهش می رسه و محبت می کنه.

امروز صبح مامان بد خوابیده بود و داشت خر و پف می کرد که دیدیم دیانا اومده به بابامو همسرم داره توضیح میده که: مامان نسرین داره ( پُخ پُخ ) می کنه.

همه کلی از این اصطلاح خندیدیم. 



نوع مطلب :
برچسب ها :

چهارشنبه 13 آذر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

این روزها دیانا می تونه رنگ های سیاه، قرمز،سبز و آبی و اشکال مثلث، مربع و دایره رو نام ببره و تشخیص بده.

علاقه ی زیادی به نقاشی کردن ازخودش نشون میده و تیکه های زیادی از شعرهای زیادی رو بلده بخونه.

رفتارهای مربی مهدشو دایم توی خونه تقلید می کنه. راحیل بشین.گریه نکن و... .

استفاده از قاشق و چنگال رو به خوبی بلده.

دوس داره همش موهای من و باباشو شونه کنه و گل سر بزنه! اونوقت نمی ذاره به موهای خودش نه شونه بزنیم نه گل سر!

میزان غذا خوردنش کم شده ولی همچنان عاشق میوه مخصوصاً موز و پرتغاله.

دایم صندلی می ذاره و میره روش و دست به همه ی وسایل روی کمدها و اپن می زنه و خرابکاری میکنه.

دستش به کلید برق می رسه و دایم چراغهای خونه رو روشن می کنه و ما باید دنبالش بریم خاموش کنیم! و اون باز دوباره روشن می کنه!

نسبت به هم سن و سالاش خیلی عالی تر صحبت می کنه و گاهی از اصطلاحاتی استفاده می کنه که تعجب می کنیم از کجا یاد گرفته یا چطور می دونسته کجا به کار ببرش!

کار با قیچی رو خیلی دوس داره و همه ی روزنامه ها و کاغذها رو قیچی میکنه!

خلاصه فسقلی حسابی مشغوله!



نوع مطلب :
برچسب ها :

چهارشنبه 13 آذر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
امروز چهارمین سالگرد ازدواج من و همسرم بود.خیلی زود گذشت. اصلاً فکرشم نمیکردم چهار سال بعد یه دیانای کوچیک و دوست داشتنی داشته باشیم...بچه ها واقعاً نعمت های بزرگی اند.از خدا ممنونم که یه بچه ی سالم به ما داد و امیدوارم آینده ی قشنگی انتظارشو بکشه. هردوشون رو دوست دارم.



نوع مطلب :
برچسب ها :

چهارشنبه 3 مهر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

بالاخره بعد از مدت ها کلنجار رفتن با خودم، یه مهد خوب که چند نفر از همکارام چند ساله بچه هاشونو اونجا میذارن،پیدا کردم به اسم کیانا. چندروزدیانا  رو بردم دو سه ساعتی گذاشتم تا عادت  کنه. روز اول جایی که من رو نمی دید نشستم تا آخر تا ببینم چقدر گریه میکنه.یه نیم ساعتی در کل گریه کرد و تا امروز به نظر میاد که مهد کیانا برای دخترم جذابه. قسمت قشنگ ماجرا خرید وسایل و لوازم تحریر دیانا و جلد کردن کتاب هاش بود.خیلی کیف داشت.من خیلی ذوق داشتم.هر روز که از مهد میاد برام تعریف می کنه چه خبر بوده و با زبون بی زبونی حالیم می کنه چی شده بوده. مثلاً: مامان، خمیر بازی- چاقو چاقو. فهمیدم که خمیر بازی کرده و با کاردک مخصوص خمیرو بریده. تا به حال خمیربازی رو تجربه نکرده بود و براش جذاب میومد.با ذوق تعریف می کرد...

اینم از مهد رفتن این چند روز دیانای کوچیکمون. 

عکس متفرقه از دورانی که موهای دیانا رو کوتاه کرده بودیم و کفش من پاش بود:



نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 25 شهریور1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

سلام.چهارشنبه هفته گذشته من و دیانا و مریم و مشکات و فاطمه با هم رفتیم خونه سولماز برای دیدن نی نی اش که اسم اونم مشکات بود. قرار اینجوری بود دیانا فقط یه سر بیاد بالا که بچه ها ببیننش بعد با باباش بره پارک. من و باباش فکر کرده بودیم دیانا اینجوری بیشتر دوس داره و چون تازه از پوشک گرفتمش بهتره خونه سولماز نمونه. اماوقتی رفتیم بالا، دیگه حاضر نشد برگرده... نمی دونم چرا بهش چسبیده بود شاید چون دوتا نی نی اونجا دیده بود. راستی اسم نی نی سولمازم مشکاته. خدا هر سه تا نی نی مون رو حفظ کنه به اضافه ی سایر نی نی ها. آمین.

پذیرایی سولماز خیلی عالی بود. بمن که خیلی چسبید و آخرش هم یه بلوز شلوارک قرمز و یه لیف به دیانا کادو داد که دستش درد نکنه.

جای همه دوستان خالی.




نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 22 شهریور1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

یکی دو هفته پیش، دیانا و باباش رفتن آتله تا دیانا یه عکس پرسنلی بندازه ولی بعدش چند تا عکس دیگه هم انداختن:




نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 17 شهریور1392 :: نويسنده : مامان فاطمه
عسل مامان و بابا، روزت مبارک.

خیلی دوستت داریم دیانای نازنین.



نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 11 شهریور1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

این چند وقته خیلی بی حوصله بودم. یا نت نمیومدم یا اگه میومدم حوصله تایپ کردن نداشتم.الانم زیاد دست و دلم به تایپ نمیره.

هفته ی دیگه عقد کنون داداشمه و دیانا یه جشن حسابی پیش رو داره. لباسش آمادس و فقط باید برای دخترم کفش مجلسی بخریم.

در حال حاضر سرما خورده و حالش خوب نیس. خبرخوب اینه که با کلی ترس و لرز و استرسی که داشتم از پوشک گرفتیمش. البته موقع خواب باز پوشکش میکنم. دیانا توی این پروژه ی از پوشک گرفتن فوق العاده ظاهر شد. فکرشم نمیکردم. الانم مثه جوجه نازی ها خوابیده. منم دیگه خوابم میاد. این چند خطم واسه دل تنگی دوستم مریم جون نوشتم بلکه برطرف شه.



نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه 18 تیر1392 :: نويسنده : مامان فاطمه



نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 31 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

پدرم دو روزه با مامانم اومدن منزل ما. به خاطر دیانا، بابام تو محیط خونه سیگار نمی کشه ومیره روی تراس. امروز  صبح دیدیم دیانا رفته روی تراس. مامانم بهش گفت بیا تو، بیا تو. رفتی روی بالکن چکار؟ دیانا زودی جواب داد:

رفتم سیگار بکشم!!!!

یعنی شاخ در آوردم ها!

در ضمن امشب بابا مرتضاشو بغل کرد و چسبید بهش و با هزار تا ناز گفت: بابای خودمه. بابا مال خودمه. دل من که غش رفت دیگه خودتون تصور کنید حال باباشو!




نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 31 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

دو روز پیش برای خرید کفش تابستونی برای دیانا رفتیم کفش فروشی. بعد از انتخاب یه کفش از فروشنده خواستیم از شماره ی 24 اون کفش رو بیاره تا به پای دیانا امتحان کنیم.

بعد از پوشوندن کفش که رنگش صورتی کمرنگ بود و انتخاب مدلش، بین سه چهار رنگی که داشت، قرمز رو انتخاب کردیم ولی هر چی سعی کردیم حاضر نشد از پاش کفشو در بیاریم و شروع کرد به گریه که من همینو میخوام و... .

در نهایت ما به تصمیم دیانا نازی احترام گذاشتیم و کفش مورد علاقه اش رو براش خریدیم. حالا از ذوقش دلش می خواد دایم کفشه به پاش باشه و توی خونه هم به زور ازش می گیریمش.

بعدا عکس کفش مورد علاقشو میذارم.




نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه 28 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

چند روز پیش تو آشپزخونه بودم دیدم خبری از دیانا نیس. چند بار صداش زدم جواب نداد. اومدم اتاق دیدم قایم شده. منم چند تا عکس از قایم شدنش و  دالی کردنش گرفتم:



نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه 28 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

پریشب بعد از مدت ها بالأخره دیانا تنها خوابید. البته اون مشکلی نداشت ما دلمون نمیومد ازش جدا بشیم. خدا روشکر خواب راحتی هم داشت. امروز با یه ماه تأخیر بردمش چکاب رشد که گفتن همه چی عالیه(دیانا به نسبت هم سن هاش قد بلندتر هم هست). مراقب های سلامت از صحبت کردن دیانا و برقرار کردن ارتباط عمومیش خیلی خیلی تعریف کردن و گفتن به نسبت سنش خیلی جلوتره و عالیه.

امروز با بابا مرتضی رفت آرایشگاه وموهاشم کوتاه کوتاه کرد.

عکس های  متفرقه مربوط به خرداد92 :

موتور سواریم چطوره؟

عاشق توپ بازی هستم:

خونه ی یکی از اقوام پیشی دیدم:




نوع مطلب :
برچسب ها :

جمعه 24 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

امروز عصر، من و مرتضی و دیانا رفتیم یه پارک جدید. وای خیلی خوب بود یه فضا داشت توش ماسه بادی بود و بچه ها راحت ماسه بازی می کردن. به دیانا که خیلی خوش گذشت. الان از خستگی مثه فرشته ها خوابیده. کلی بازی کرد. من چند تا عکس گرفتم ولی خوب نشد. 



نوع مطلب :
برچسب ها :

دوشنبه 20 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

دیانا این روزها مشغول انجام کارهای جدیده:

متوجه شدیم دوتا شعر یه توپ دارم قلقلیه و آقا دزده سلام را بلده کامل از حفظ بخونه.(به همراه خوندن تیکه هایی از خیلی شعرها).

علاقه اش به آب بازی از بدو تولد تا الان ادامه داره و اگه همشم بهش اجازه بدیم، از آب بازی خسته نمیشه.

هله هوله ی مورد علاقه اش در این روزا، پاستیل یا به قول خودش کاستیله!!

به نخاشی !! کشیدن هم مخصوصاً روی دیوار بسیار علاقه داره و وقتی نیتش نقاشی رو دیواره، بسیار بسیار آهسته در اتاقو می بنده که من نبینم و داد و بیداد نکنم!

دیشب بعد از این که دیانا از پارکینگ اومد بالا و بعد از دیدن دوچرخه سواری بچه ها، گفت دیانا دوچرخه سوار شه. برام جالب بود که با این که پاهاش به سختی به رکاب می رسه، با یه پا و با یه رکاب ، دوچرخه رو حرکت داد کلی!! با پاش رکابو میاورد بالا، و بعد رکاب می زد و باز دوباره همون کارو انجام می داد.




نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 19 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

این چند روز تعطیلی 14 و 15 خرداد رو رفته بودیم رشت خونه ی مامانم اینا. دیانا اون جا مثل بلبل صحبت می کرد اونم چه صحبت هایی! خیلی هاشو واسه اولین بار بود می شنیدم مثل وقتی از دست مامان بابام عصبانی شد و گفت: اِ ِ ِ ِ. اعصاب خورد شد. اعصاب دیانا خورد شد!! (ما از این جمله استفاده نمی کردیم و متوجه شدم از سریال ساختمان پزشکان که من نگاه می کنم یاد گرفته!!) این چند روزه دایم با صحبت هاش ما رو به وجد میاورد و شگفت زده می کرد. خیلی یکدفعه ای در حرف زدن پیشرفت کرده بود. هرچی دور و بر بچه ها شلوغ تر باشه بهتر در حرف زدن پیشرفت می کنند، این رو تجربه کردم. این چند روز دیانا کیف کرد حسابی. تنها نبود و همش بازی می کرد با مامان و بابام.

اینم عکس های دریا رفتن در سفر اخیر.



نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه 7 خرداد1392 :: نويسنده : مامان فاطمه

 

   




نوع مطلب :
برچسب ها :


قالب وبلاگ

تم کده

قالب بلاگفا

بازي آنلاين

چت روم

ابزار وبلاگ

تالار گفتمان

فال و طالع بینی/a>

آپلود سنتر