دیانا نازی
شرح روزهای کودکی دیانا 
قالب وبلاگ

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:27 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:24 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:21 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:15 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:13 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:8 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ پنجشنبه 25 دی1393 ] [ 0:6 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:57 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:49 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:45 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:40 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:33 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 23:32 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
با توجه به حادثه ی اخیر کودک آزاری در مهد کودک، وسواس فکری گرفتم برای انتخاب مهد دخترم.

یه انتخابم همون مهد قبلیشه، کیانا، که نزدیک به محل کارمه و غیر از من چندتا همکار دیگم هم بچه هاشون اونجان. بعضی وقتها بچه رو میترسوندن، شاید عادیه شایدم نه. ولی الان میترسم... خوبیش اینه که چون شیفت کاری من یه هفته در میون بعد از ظهریه، وقتی برم دنبال دیانا، اونجا تنها نیس و چندتا بچه دیگه هم هستن.

مهد دوم که نزدیک حونمونه، فرشتگان، نمیدونم چطوریه. فقط چند نفری تعریف کردن، به روزتر از مهد کیاناست. ولی در حال حاضر آموزش برام کم اهمیت تر شده و میخوام مربی مهربون و دلسوز بالای سر دیانا باشه. منتها بدیش اینه شیفت عصر که هستم، تا برسم اونجا احتمالا دیانا تنها بچه ایه که مونده و برام تلخه طفلک یکی یکی رفتن بچه ها رو ببینه و به این فکر کنه که چرا مامان من نمیاد...و تنها منتظر من بمونه...

واقعا نمیدونم چکار کنم..

از کجا بدونم کدوم یکی براش بهتره؟؟؟

شاید فرشتگانم بچه رو بترسونن...

 

[ شنبه 4 مرداد1393 ] [ 5:57 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
http://www.hiclip.ir/user_data/2155/14543/55503.mp4

 

دارم دیوونه میشم. نابود میشم. خدایا...

بچه منم گاهی درباره مهدش یه چیزایی میگفت...

[ یکشنبه 22 تیر1393 ] [ 4:25 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ سه شنبه 13 خرداد1393 ] [ 15:45 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

این مطلب رو می خواستم اسفند پارسال بذارم ولی هر دفعه یه کاری پیش اومد که فراموشم شد.

واسه خونه تکونی عید 93، کارها رو به کمک دیانا کوچولو انجام دادیم. دیانا توی تمیز کردن تعداد زیادی از وسایل ویترین به ما کمک کرد. ممنون دختر کوچیکم.  

   

براتون آرزوی سال خوبی در کنار عزیزانتون دارم. 

[ سه شنبه 13 خرداد1393 ] [ 15:34 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

عزیزم، تولدت مبارک.

سه سال گذشت... وای خدایا  اصلا باورم  نمیشه. چقدر کوچیک و ظریف بودی. می ترسیدم ببوسمت بسکه پوست لطیفی داشتی... واقعاً سه سال از روزی که برای اولین بار دیدمت گذشته؟

بعضی وقت ها وقتی صحبت می کنی و از اصطلاح های بزرگترها توی مکالمه ی کودکانت استفاده میکنی،با خودم میگم یعنی این همون دختر کوچولوی منه؟ چطور اینقدر زود بزرگ شده که اینجوری قادره حرف بزنه، ناز کنه، دعوا بگیره، قهر کنه، عشوه بیاد و.. . واقعاً سریع می گذره...

دیانای عزیزم، عمرم، جونم، نفسم، عشقم، تولدت مبارک. همیشه یادت باشه مامان و بابایی جون عاشقتند. دوستت داریم.   

قرار بود پنجشنبه، اول خرداد که تولد دیاناست جشن بگیریم که عقدکنون عمو مصطفی دیانا افتاد به چهارشنبه و برنامه ریزیم بهم خورد جشن تولد دیانا رو کمی عقب انداختیم. به همین خاطر پنجشنبه دیانا رو بردم ورزشگاه انقلاب، که نمایش پنگول رو ببینه. خیلی ذوق داشت. اما متآسفانه به دلیل برنامه ریزی اشتباهشون، این برنامه تبدیل شد به یه برنامه ی کسل کننده.

قرار بود جشن ساعت 5 شروع بشه که گروه تازه ساعت 6 وارد شدن!!! خب معلومه یه ساعت منتظر شدن برای یه بچه، چقدر حوصله اش رو سر میبره. با این وجود وقتی پنگول وارد شد، دیانا  و بچه ها کلی ذوق کردن. یه بیست دقیقه ای اوضاع خوب بود ولی بعدش دیانا واقعاً کلافه شده بود.

کسایی که بلیط های 15 تومنی داشتن روی صندلی و جلوی سالن می نشستند، کسایی که بلیط های 10 تومنی داشتن، روی سکوها و انتهای سالن. کاش بلیط ده تومنی می گرفتیم که روی سکو بشینیم و بتونیم ببینیم!!

جلوی صندلی من و دیانا یه آقای گنده نشسته  بود که با اینکه دیانا رو روی پام نشونده بودم، باز خوب دید  نداشت. چند ردیف جلوتر از ما هم یه خانومی هی سرپا می ایستاد و با دوربینش فیلم می گرفت و اصلا فکر نمی کرد که مانع از دید بچه های پشت سری میشه. چندبار صداش زدم که  بهش تذکر بدم، ولی بسکه صدا بلند بود نمی شنید. ولی واقعاً خودش نباید یکم فکر می کرد؟ 

دیانا از وسط های جشن دیگه شروع کرد به  گفتن بریم خونه. هم دید خوبی نداشت و هم خیلی گرم بود. اشکشم در اومد حسابی... 

از این که بهش  خوش نگذشت واقعاً ناراحت شدم. دیگه دوست ندارم با این برنامه ریزیهای غلط این افراد، بچم رو اذیت کنم. فکر نمی کنم دیگه این تجربه رو تکرار کنم. همون نمایش های عروسکی موزیکال خیلی جداب ترن.

[ یکشنبه 4 خرداد1393 ] [ 23:53 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

ساعت یه ربع به سه صبحه و من مشغول کتاب خوندنم. دیانا و همسرم خوابند.

امشب خونه ی مادر شوهرم بودیم و غیر از دیانا دو تا بچه ی دیگه هم اونجا بودن که حسابی با هم بازی کردند. چند دقیقه پیش، صدای دیانا روشنیدم که بلند یه چیزی گفت و بلندتر از اون گفت: تِق تِق!!

رفتم پیشش و از همسرم پرسیدم دیانا داشت توی خواب حرف می زد؟ چی می گفت؟

همسرم با خنده جواب داد، میگه : بچه نخند...  بزنم؟؟؟؟   تِق تِق !!!

عزیززززززززززززززززم. دخترم داشت تیراندازی می کرد!!

لازمه مراجعه کنید به تاپیک قبل.

!!!!


[ جمعه 19 اردیبهشت1393 ] [ 2:48 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
امسال، روزی که قرار بود سال تحویل بشه،از همسرم خواستم که دیانا رو  ببره به یه مغازۀ اسباب بازی فروشی و به سلیقۀ خود دخترم، براش از طرف من کادو بخره.

خلاصه وقتی برگشتن، دیانا با کلی ذوق در زد و منم با کلی ذوق بخاطر این که ببینم دخترم چی انتخاب کرده سریع در رو باز کردم و....

دیانا رو خندان دیدم با یه مسلسل در دست.


[ یکشنبه 14 اردیبهشت1393 ] [ 0:42 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ سه شنبه 2 اردیبهشت1393 ] [ 17:35 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

چند وقت پیش تکرار سریال هوش سیاه دو از شبکه I- film پخش می شد. منم دنبالش می کردم. دیانا هم با من نگاهش می کرد.

چند قسمتی که گذشت متوجه شدم دیانا از یکی از شخصیت های فیلم به اسم ایمان خوشش اومده به طوری که نزدیک ساعت پخش سریال که می شد می گفت مامان می ذاری نیما ببینم؟ ( به اشتباه به ایمان میگفت نیماً! )

خلاصه دختر ما همش دلش می خواست نیما نگاه کنه. یه شب که با هم مشغول تماشا بودیم، دیانا بهم گفت: مامان، من خیلی نیما رو دوست دارم. میشه بیاد خونمون؟؟؟

من که کلی خنده ام گرفته بود، گفتم نه مامان،نیما فقط توی تلویزیونه. نمیاد.

الان یه ماهی میشه که پخش این سریال تموم شده اما دیانا هر از گاهی سراغ نیما رو می گیره و ازم می پرسه مامان، نیما میده؟؟

اینم عکس نیما (مجید واشقانی):


[ شنبه 24 اسفند1392 ] [ 1:47 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

امروز عصر سه تایی رفته بودیم واسه خرید. داشتیم از جلوی یه مغازه رد می شدیم که اسباب بازی داشت. بالای مغازه یه سری اسباب بازی ها رو آویزون کرده بودند. دیانا یکیشون رو دید و به باباش گفت: بابا از اون برام می خری؟

باباش گفت نمیشه بابا. اون بالاست. ما که دستمون نمیرسه! ( چون دیانا دو تا دیگه شبیه اون اسباب بازی رو داشت).

دیانا گفت: به آقا بگو صندلی بذاره بره بالا بیارش!!

:D

[ دوشنبه 19 اسفند1392 ] [ 23:38 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ شنبه 19 بهمن1392 ] [ 1:1 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

[ شنبه 19 بهمن1392 ] [ 0:16 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
چند روز پیش من و همسرم و دیانا برای انجام کار بانکی رفته بودیم به بانک. دخترمون با دیدن این که مردم روی فیش ها مینوشتن، هوس نقاشی کشیدن به سرش زد و ما بهش کاغذ و خودکار دادیم. اونم نشست پشت پیشخون و مشغول کشیدن شد!

اینم تصاویرش:

[ شنبه 19 بهمن1392 ] [ 0:7 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
هفته ی گذشته، من و دیانا رفتیم دیدن نمایش عروسکی " لالایی".

به محض ورودِ عروسک ها، از بین اونهمه بچه، دیانا با صدای بلند به عروسک ها سلام داد! و بعد از اون چند تا از بچه های دیگه هم همین کار رو تکرار کردند. بعدش از روی صندلی بلند شد بره روی صحنه! خیلی جدی می گفت میخوام برم پیش عروسک ها!

خلاصه با هزار و یک دوز و کلک از این کار منصرفش کردم.

روز خوبی بود. بهش خوش گذشت. اینم چند تا عکس:

[ شنبه 19 بهمن1392 ] [ 0:3 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

هفته ی گذشته از سه شنبه تا جمعه رو رشت بودیم. پنجشنبه هوا عالی بود و به همین خاطر، من و مرتضی و دیانا تصمیم گرفتیم بریم پارک شهر.

اونجا دیانا کلی دوید و ذوق کرد. یه گربه هم دیدیم که نمی ترسید ازاین که نزدیکش میشدیم. دیانا رفت پیشش ولی وقتی خواست نازش کنه، گربه هه فرار کرد و دیاناکلی دنبالش دوید... بعدش یه پسر کوچولو به اسم آرتین با باباش از کنار ما رد شدند که دیاناباهاش دوست شد و دستشو گرفت و گفت بیابریم دنبال پیشی..با هم کلی دویدند. بابای آرتین، گندم گرفته بود و گفت که میخوان برای کبوترها دونه بریزن و از ما هم برای این کار دعوت کرد که ما هم با اشتیاق قبول کردیم. وای ی ی ... خیلی عالی بود.کلی کبوتر با دیدن دونه ها اومدن و مشغول خوردن شدند. دیاناو آرتین خیلی ذوق می کردن و تند تند براشون دونه می ریختن. منم واقعاً لذت بردم.

یه چیز دیگه هم که خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد، نگاهِ پیرمردها و پیرزن ها به دیانا بود وقتی که باذوق توی پارک میدوید. با لبخند و محبت بهش نگاه می کردند. به نظرم دیانا (بچه) براشون نماد زندگی و شادابی و جوانی بود وکاملاً مشخص بود که دارن لذت می برن. نگاهشون ویژه بود. از یادم نمی ره.


عمارت کلاه فرنگی

[ جمعه 4 بهمن1392 ] [ 1:44 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
تصافوت : تصادف

اَلا بُکَر : الله اکبر

پُخ پُخ : خر و پف

کباخ : کباب

حُباق : حباب

بپره کنم: بپرم

مُثَله: مثلث

دارِیه : دایره

ساندِبِچ: ساندویچ

نِسباشه: نسکافه

جَسَرفور: جعفرپور

نَماخ: دماغ

پویِ+ یویِ : رویِ

[ چهارشنبه 11 دی1392 ] [ 13:6 ] [ مامان فاطمه ] [ ]

دیروز من و همسرم و دیانا برای خرید رفته بودیم بیرون. دیانا بغل باباش بود که یکدفعه گفت می خوام برم بغل مامانم. من خیلی ذوق کردم و بغلش کردم. دلیل خوشحالیم هم این بود که دیانا خیلی باباییه و وقتی باباش هست اصلاً منو تحویل نمی گیره. باباش بغلش کنه + باباش براش غذا بریزه + باباش براش سی دی بذاره+ باباش پیشش بخوابه و...

خلاصه من با کلی شوق و ذوق از این که بچم منو تحویل گرفته بغلش کردم. بعد بوسش کردم و ازش پرسیدم مامانی، چرا اومدی بغل من؟

دیانا با کلی ناز جواب داد: آخه بابام کمرش می شکنه!!!

دیگه حرفی ندارم برای گفتن!

 

[ جمعه 6 دی1392 ] [ 23:45 ] [ مامان فاطمه ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

بعید می دونم بشه همیشه توی وبلاگم مطلب بذارم اما دلم میخواد اتفاق های جالب و یا مهم مربوط به دختر کوچیکم رو ثبت کنم.
امکانات وب